X
تبلیغات
clinical psychology - آدما با خاطره هاشون زندگی میکنن.

به قول یکی از دوستام آدما با خاطره هاشون زندگی میکنن

خیلی خوبه آدم یه سری خاطراتی داشته باشه که مال خودش باشه وهمیشه بهشون فکر کنه و یا حتی در موردشون صحبت کنه، اگه این خاطرها آدمو به یاد کسایی هم بندازه که باهاشون دوران شیرینی داشته باشه، هرچند کوتاه، خیلی مزه میده.

خاطرها می تونن روی روح و روان انسان تاثیرات مطلوبی داشته باشن، ازاین جهت که با پوست، گوشت، خون وتمام احساسات آدما غاطی هستن و زمانی که درموردشون صحبت میکنیم، کم کم ذهنمون از مسایل حاشیه ایی زندگیمون فاصله میگیره و نم نم اعصابمون راحت میشه.(یه ویروس کشی جزی در اعصاب و روان)

خاطرات انواع مختلفی دارن که، معمولا اونارو به دوقسمت شیرین و ناراحت کننده تقسیم میکنیم.

  تا حالا به این فکر کردین خودتون چندتا خاطره دارین؟

راحت تر بگم چندتا خاطره شیرین و چندتا خاطره غمناک و ناراحت کننده دارین؟ خیالتون راحت، برعکس جامعه ایی که داریم توش زندگی میکنیم توی وبلاگ من از ناراحتی وغم و غصه هیچ خبری نیست.اینجا میشه راحت حرف زد و به هیچی فکر نکرد در کل تنشی وجود نداره.

این فضا فقط برای کسایی بوجود اومده که یکم متفاوت تر به زندگیشون نگاه میکنن و خیلی بیشترازاین چیزیکه هستن و داران میخان.

 منظورم آدمای بلند پرواز و زیاده خاه نیست. منظورم آدماییه که، همیشه دنبال چیزی بیش ازاونی که هستن، میدونن و ازش لذت میبرنه.  

خاطراتم ازاون دسته چیزاییه که این دست ازآدما همیشه دنبالشنو یه جورایی ازشنیدنشون لذت میبرن.

میخام یکم ازخاطراتم بگم، من آدمی نیستم که خاطرات زیادی داشته باشم ولی یه چندتایی هست که فکر کنم برای تغییرحالت و روحیه خودم هم که شده لازمه در موردشون صحبت کنم.

قبل ازگفتن خاطراتم باید بگم، کلا فامیل شلوغی نداریم. اکثرا خارج ازکشورزندگی میکنن. اینام که هستن سرجمع بیشترازپنجاه، شصت نفرنمیشن. میتونم بگم دوستامون جای فامیلامونو گرفتن!

مسافرت

به پیشنهاد یکی از دوستام تصمیم گرفتیم بریم بندرعباس. اون سال زمستون بودواراک هم خیلی سرد، طوری که هوا 42 درجه زیر صفر بودو فریزرخونه ما فقط 13 درجه زیر صفر بود!!!!( این وضعیت هوا توی شهرما طبیعیه، خیلی تعجب نکنید)

چندروزی توی بندرعباس بودیم و تصمیم گرفتیم با هواپیما برگردیم،رفتیم بلیط گرفتیم، غسل شهادت کردیم و خودمونو سپردیم به خدا!

با کلی سلامو صلوات سوارشدیم. به محض اینکه مهماندارگفت خودتونو برای فرود آماده کنید، یکی ازبچه ها که خیلی آدم شری بودوهمیشه دنبال یه سوژه برای خندیدن می گشت، پاشد توی هواپیما داد و فریاد راه انداخت.

همه مسافرا برگشتن نگاه کردن. فکر کردن مشکلی پیش اومده، علی هم با خونسردی کامل داد زدو گفت: نمی خام، حساب نیست کی گفته الان باید بشینیم زمین! من 90 هزار تومن پول دادم، باید یه دور دیگه بزنه!!!

 من ازخنده روده برشده بودمو اصلا نمی تونستم خودمو نگه دارم. همه فکر کردن ماها دیوونه هستیم. کلی خندیدیم ولی آبرومون رفت!!!

جوگیر شدن

خاهرم میگفت بابای یکی از دوستاش فوت کرده بودوماهم برای گفتن تسلیت، با یکی از دوستام راهی مسجد شدیم.

سوده همون دوستم که باباش فوت کرده بود، با کلی گریه اومدو منو گرفت بغل. اون گریه میکردو مام دو نفری همراهیش میکردیم. خاهرم میگفت: همه ساکت شده بودن، ما اینقدرجو گیرشده بودیم که هنوزداشتیم گریه میکردیم، تا جایی که لیلا دوستم که فقط برای همراهی من اومده بود، ازحال رفتو براش آب قند آوردن!!!!!!!!!!!!!!!!

 سوده دیگه گریه نمیکردو میگفت خاهش میکنم اینقدرخودتونواذیت نکنید!میگفت حتی چند نفرهم آخرمجلس اومدنو کلی به ما تسلیت گفتن!!!

ماه رمضون

روز اول ماه رمضون بود.به دعوت یکی از سازمانا رفته بودم یه مراسم. اتفاقا توی اون مراسم یکی از دوستامو دیدم.

از من پرسیدامیر، روزه هستی؟ گفتم آره من روزه ام! دوباره پرسید. منم دوباره با کلی اعتماد به نفس گفتم آره عزیزم روزه ام! (دختر خالم درشرایط مشابه به من میگه بشکه اعتماد به نفس!!!) هیچی نگفتورفت، بعد که ازمن جدا شد تازه یادم افتاد که داشتم آدامس می جوییدم!! کلی ضایع شدم!

سیلی

با یکی ازافراد خونوادمون حرفم شد.کار به کتک کاری کشید. اوضاع خیلی بحرانی شده بود، بابام صلاح دید که دخالت کنه شاید بتونه قضیه رو فیصله بده.

بابام اومد بین ما دونفرایستاد تا نتونیم همدیگرو ببینیم که یعدفعه نمی دونم چی شد اشتباها سیلی که من میخاسم بزنم، خورد تو گوش بابام!!!!بنده خدا بابام قرمزشدوهمه زدن زیر خنده!! پسردعوا تموم شد!!

احمق

با یکی از مدیران ارشد داشتم صحبت میکردم، در همون حین یکی از دوستام اس ام اس فرستاد، من میخاسم جوابشو بدم. این طرفم یه بندداشت صحبت میکرد، منم اصلا نفهمیدم چی گفت! فقط یادمه گفتم بله حق باشماست!

طرف برگشت به من گفت: چی ؟! حق با منه؟ گفتم بله شما صحیح میفرمایید! اونجا بود که فهمیدم داشته میگفته فلانی فکر کرده من احمقم ونمی فهمم!!! اصلا نمی دونستم چی باید بگم، از یه طرف خندم گرفته بود، از طرف  دیگه روم نمی شد حرف بزنم و معذرت خاهی معذرت خاهی کنم!

همایش

توی یکی از همایش های سالانه با حضور یه سری از مقامات استان نشسته بودیم. یکم سخنرانی شدو گفتن آماده باشین میخایم یه ویدیو در رابطه با موضوع جلسه پخش کنیم. همه ساکت شدندو چشما خیره شده بود به پرده نمایش.

 سالن خیلی شلوغ بود!

 گفتن تا چند لحظه دیگه فیلم به نمایش درمیآد. مام داشتیم نگاه میکردیم بعد یه هوو دیدیم یه عروس خانوم داره میرقصه و همه هم دارن دست میزنن و کل میکشن، سالن بعد از یه سکوت 2 ثانیه ایی از خنده ترکید!

آخر مراسم تازه فهمیدیم فیلم عروسی یکی از این پرسنل روابط عمومی بوده که روی سیستم بوده و به جای فیلم مرتبط پخش شده!!! آخرشم همه بچه ها که اومده بودن به هم میگفت عجب جلسه خوب و متفاوتی بود!!

آشنایی

به خاست خالم راهی نونوایی شدم. داشتم میرفتم، دیدم یکی داره از دور سلام و تعارف میکنه و میاد نزدیک، رسید به منو کلی احوالپرسی کرد! منم دیدم اینجوریه، کلی تحویل گرفتم، ولی اصلا نمیشناختمش فقط میدونستم که خیلی آشناست!

 بعد که رفتو منم رسیدم خونه، تازه فهمیدم فرزان یکی ازبچه های دایی محمودم بوده!!!!

تصادف

با یکی از دوستام راهی خیابون شدیم. نزدیک عید بود. با هم داشتیم میحرفیدیم که یهو رفت وسط خیابونو یه ماشین با سرعت تمام زد زیرشو پرتابش کرد بالاو بعدشم افتاد روی زمین، من شوک شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم. راننده ماشین پیاده شدو محکم کوبید تو سرخودش، اومد سمت منو گفت چی شد؟ کجاست؟ مرد؟ من فکر کردم واقعا مرده!!

یه لحظه به خودم اومدم دیدم دوستم نیست!!!! هر چی گشتم پیداش نکردم.

دیدم یکی داره داد میزنه و کلی فحش میده و میگه گاری چی مگه کوری؟

دیدم دوستمه!!! خودشو رسوند به ماو کلی با راننده دعوا کرد، من باورم نمیشد که حتی یه قطره خون از دماغش نیومده بود!!!!  بعدشم رفتیم بیمارستان، دیدیم هیچیش نشده بود، وقتی که آروم شده بودنگاه کرد به منو گفت نزدیک بود بابام یه مزدا 3 بخره ها!!! آره ولی قسمت نشد!

بازم تصادف

دامادمون میگفت، کلی عجله داشتم که زودتربه مقصدم برسم. برای همین گاز ماشینوتا آخرگرفتم. میگفت یه پیرمردی اومد سرراهمو منم نتونستم کنترل کنموزدم بهش(طبق اظهارات مامور بیمه پیرمرده بیشتراز 13 متر پرتاب شده بود). مردمی که اطراف بودن همه اومدن و گفتن چی شده و کلی منو دلداری دادن. حال پیرمرده هم خوب بودو پاشد ایستاد! اصلا مشکلی نبود.

همون لحظه یه کامیون ایستادورانندش پیاده شودواومد سراغ پیرمرده گفت حالت چطوره؟خوبی؟پیرمرد گفت آره خوبم! میگفت راننده گفت: نه تو مردی! داغی،حالیت نیست!!!!!!!!!!!!!



تاريخ : چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 | 22:23 | نویسنده : امیر احتشام |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.